تبليغاتX
رویایی کوتاه در یک شب بی فردا

پیوند آسمان و عشق

سالها پیش عاشق شده بود ، عاشق بود ولی هرگز نخواست قبول کند که مهربان او پا به جاده ی خیانت گذاشته ، می رود ،  می دود و می تازد و او همچنان چشم به راه که می دانم آید . در آشیانه ی وجودش پرستویی تخم گذاشته بود ، آشیان گرم بود ، با صفا بود ، و پر از تپش . روزها گذشت تا اینکه روز موعود رسید ؛ روز تولد . درست در همان روز بود که پرستو پر کشید و رفت . جوجه پرستو به دنیا آمده بود و باید انتخاب می کرد که حفظش کند و یا در قفس حبس و اجازه ندهد نفس بکشد . جوجه پرستو فریاد می کرد ، جیغ می کشید ، بال بال می زد تا به هر نحوی دل او را نرم کند ، تا سر انجام او راضی شد که با وجود اینکه پرستو رفته اما بازمانده اش را حفظ کند و آنقدر به او پر و بال دهد تا بزرگ شود تا جایی که خودش برای خودش تصمیم بگیرد ، نام جوجه پرستو عــشـــــق شد . عشق هر روز غذا می خورد  ، آب می نوشید و توجه می گرفت و روز به روز بیشتر قد می کشید تا اینکه کم کم بالهایش باز شد ، بالهایی به شکوه بال های پرستو . آنها را تکان داد و تکان داد تا جایی که قسمت هایی از آشیانه ی کوچکش ویران شد . او رو به عشق کرد و گفت : امروز نوبت توست که تصمیم بگیری ، درست مثل من که روزی تصمیم گرفتم . نوبت توست که بخواهی بمانی یا بروی . در وجودم پرورشت دادم با اینکه پرستو رفته بود ، به تو نفسی برای زیستن دادم تا به امروز . تأملی کن و بگو ماندنی هستی یا می روی .   عشق چشم های سیاهش را به او دوخته بود ، آنها را بست و آرام گفت: به گمانم به خانه ای بزرگتر احتیاج دارم . برق شادی در چشمان او و ذوق در نغمه ی عشق بیداد می کرد . عشق ماند ، با هم خانه ای بزرگتر برایش مهیا کردند ، سالها بودند ، باهم و در کنار هم ، رفیق لحظه های ملکوتی یکدیگر تا اینکه روزی نفس کشیدن برایش سخت شد ،قلبش به سختی می تپید و نبض به شماره افتاده بود ، در لحظه های آخر رو به عشق گفت : چه می کنی ؟ می مانی مگر نه اما بدون من؟

 عشق گفت با تو متولد شدم ، با تو نفس کشیدم ، با تو رشد کردم و با تو و به همراه تو ابدی می شوم و آرام چشم ها بسته شد و اینگونه عشق به ابدیت پیوست و پرستو هم .

 

پ . ن : شب مشق هایم را از روی سر خط های او می نویسم ، او که گفت : انسان بالاتر از هستی ست ، چرا که هستی نابود می شود اما انسان همچنان ادامه دارد . پس ای کاش در این فرصت کم عشق را دریابیم و دست نوازش بر سر این جوجه پرستوی سرکش بکشیم تا او نیز با ما به قرار برسد.

پرستو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:19  توسط پرستو | 

به نام تو که برای با هم بودن بهانه تراشی می کنی ....

روی یک نیمکت سرد توی یه پارک نشسته بودند ، گرمای محبت و دوستی آنها به صندلی هم گرما می داد . دم دمه های غروب بود ، به تکرار هر روز یه دوساعتی را با هم خلوت می کردند ، روی همان صندلی و همان پارک صفحه های دفتر زندگی را ورق می زدند . از خوب و بد و رفیق و نا رفیقی روزگار می گفتند تا اینکه آه از نهاد یکی برخاست : دیدی چه شد دوست من ؟ یک رمضان دیگر آمد و من هنوز در این سرایم ، نمی دانم از رمضان پیش تا این رمضان چه گناهی کرده ام که قصاصش ماندن در این دنیای بی ارزش است . چه کرده ام که خدا مرا حتی لایق مرگ هم ندانسته ؟ تو بگو من کجا اشتباه کردم . دوست نگاهی بلند به چشمان او انداخت و با لبخند گفت : این دنیا پل تو به سوی اوست پس هم مهمه و هم حیاتی پس چرا می گویی بی ارزش است ؟ ارزش کجا بالاتر که تو را به او برساند . چرا فکر نمی کنی که خدا خواسته در این ماه رمضان هم بمانی تا به میهمانی دعوت شوی ، چرا به این فکر نمی کنی که حتی اگر گنه کاری به تو فرصت داده و این از کرم اوست و اصلا چرا فکر نمی کنی که دل خدا هم گاهی از تنهایی می گیرد و می خواهد میهمانی ترتیب دهد و خاطرخواه هایش را بشناسد . با گفتن این حرف اشک در چشمان او حلقه زد ، رو به آسمان کرد و گفت : خوب من منتظر باش با قلبم آمدم ....

 

پ . ن : تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن .

التماس دعا

پرستو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:29  توسط پرستو | 

به نام آنكه ترا به من هديه كرد

براي ميلاد تو

و بهار آمد و دومين ماه بهار از راه رسيد ، گرماي دلنواز ارديبهشت صداي گريه هاي كودكي خرد راكه به تازگي پا به عرصه ي وجود نهاده است با خود همراه كرده است . رهگذري از جنس گلبرگ هاي ياس و تازگي نيلوفرهاي آبي ، كودكي كه خورشيد در برابر برق چشمانش روسياه شد و شب از شرم گيسوانش پشت چهره ي روز پنهان ماند . بهار تازگي را از تو دارد و سبزي را از وجودت به امانت .

درنخستين روزهاي برج ثور زمين را خجل كردي و چشمان ما را منور ، چند سال و اندي پيش در چنين روزي زمين تو را مي خواند و امروز كه سالها از دوران مدرسه و دوران شيرين تر از عسل كودكي مي گذرد هنوز هواي شيطنت هاي آن ايام در ذهن پر شورت مي لغزد ، قد كشيدي و بزرگ شدي ، و حال اين منم كه به جاي تو به روزگاراني كه رفت مي نگرم تا بار ديگر اين خيال تلخ روحم را مكدر كند كه چه سال ها بدون توگذشت و حال به اين احساس شيرين بسنده كرده ام كه ياد و خاطرات تو براي من است .

شمع هاي سال شمار زندگي ات را خاموش كن تا شمع عمرت خاموش نشود . شمع باش و من به دور آن پروانه خواهم ماند كه تو مي سوزي و از شعله ي تو آتش به دامن من مي خورد بمان به اين اميد كه عمرت همچون عمر شمع كوتاه نباشد و نرو تا نگاه من به امتداد جاده ي بي تو خيره نماند كه بهار را فقط با تو دوست مي دارم

سال هاي سال زنده و سبز باشي مهربانم


پرستو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:27  توسط پرستو | 

به نام خداوند بهار و تازگي ....

صداي خميازه هاي پس از بيداري ريشه ها به گوش مي رسد ، گوش هاي بلند خرگوش سفيد دشت راست شده و به دنبال صدا مي گردد ، غنچه ها كم كم باز مي شوند و لبخند مليحي مي زنند ، پروانه ها دوباره به رقص آمده اند ، صداي به هم خوردن بال زنبورها هر لحظه قوت بيشتري مي گيرد ، ابرها آرام و آرام كنار مي روند و خورشيد با قواي درخشانش از پشت صف طويل سربازان آسمان بيرون مي آيد . جوانه ها سبز مي شوند و صداي بلبل شادي عميقي را به دشت مي بخشد ، شادي كه در چشمان يك كودك به هنگام گفتن اولين كلمه ظهور مي كند و همه ي اينها مي گويند قدم نو رسيده مبارك .

بهار در راه است ، فصل پوشش ، فصلي كه حضورش را مديون زمستان است و سرسبزي اش را بدهكار خورشيد . همه چيز نو شده ، فصل رويش اما اي كاش خانه تكاني دلمان آنقدر خوب بود كه بتوانيم تصوير خدا را در آن متجلي كنيم .

يا مقلب القلوب والابصار    يا مدبر الليل و النهار    يا محول الحول والاحوال   حول حالنا الي احسن الحال

خدايا در آستانه ي سال نو ياريمان ده كه همواره بدانيم اين بهار را هم مديون گذشت توايم .

دوستت دارم .

پرستو

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:12  توسط پرستو | 

توي اين هول و بلاي زندگي ، اينكه بتوني آسوده باشي و براي يك لحظه پلك ها تو روي هم بزاري بايد بسيار بگردي . هرچه گشتم پيدا نكردم تا اينكه عقربه ها ساعت 12:30 شب را نشان مي داد . به هن هن افتاده بود اما از دوازده كه بگذرد ديگر سراشيبي است ، درست مثل من كه يك روز پر ماجرا و پر از حرف برايم سپري شد . امشب شرايط طوري است كه به ياد كشتي نوح افتاده ام ، كشتي كه از هر نسل خدا جفتي را نجات داد تا بلا و قهر خدا دامنگير پاكان نشود . اي كاش مي توانستيم نوح حال را بشناسيم و از او بخواهيم كه نجاتمان دهد . كشتي بسازد و عده اي را با خود ببرد . بعد با خود گفتم ، در سرزمين خشك ، كجا كشتي به آن عظمت حركت كند . به ياد دريا افتادم . دريا ، صدايش هميشه آرام و آرامش بخش ، فراغ بال خاصي مي بخشد و روح را از هر درگيري آزاد مي سازد . هنگام غروب خوشيد احساس مي كني نرديك ترين نقطه به خدا همين تپه هاي شني ساحل و در حضور همين امواج آرام و خورشيد بي رمق است . آن وقت است كه فرياد مي كني و با تمام دل صدا مي زني " خداااااااااااااااا" . شايد همين آرامش بود كه نوح را به ساحل رساند و كمك كرد تا كشتي اش به ساحلي برسد . پس ما به كدامين جزيره لنگر بيندازيم . وقتي چشمانم را باز مي كنم و دقيق تر نگاه مي كنم مي بينم اين نوح نبود كه كشتي ساخت و بشري را از شر درندگان نجات داد ، اين همان خدايي بود كه نوح را به عنوان يك اثر ، يك چهره ي خلاق و زيبا طراحي كرد تا به جاي او در صحنه ايفاي نقش كند . اين كشتي نوح نبود كه موجودات را رهايي بخشيد بلكه عدل و سخاوت خداوند بود ، و در يا نبود كه به نوح و مسافران كشتي اش بار سفرداد و اجازه ي گذشتن بلكه ي جاده ي مهر الهي بود كه برايشان هموارتر از هميشه مي نمود . حالا مي فهمم كه چرا صداي امواج دريا آرامش بخش است ، چون هرلحظه ندا مي كند كشتي نجات تو به دست نوح است ، بيا كه مشتاقانه برايت لنگر به دريا انداخته و منتظر است .

از مهرباني و عدالت خدا هميشه حيران بودم و هستم ، از سخاوتش هميشه شكرگزار و از رحمتش سرافكنده و شرمسار . هرگز مرا به حال خود واگذار نكرده و از رحمت لايتناهي اش بي نصيب نساخته است . دنيا را كشتي كرده و خود نوح آن است تا مرا به سراي ابديت و جاودانگي سوق دهد و به خوشبختي برساند . رهايش نمي كنم ، او ناخداي كشتي است و اطاعت از او در برابر حوادث ناگوار دريا شرط عقل و قاعده ي دين است . خداي مهربان من تو را شكر به خاطر تمام داده و نداده هايت .

پرستو

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 13:50  توسط پرستو | 

سلام به عزیزان . بالاخره موفق شدم که بیام .

مرسی از اینکه وقتی نبودم اومدید و پرستو رو شرمنده کردید.

اونهایی که بهشون سر نزدم قول میدم در اسرع وقت حتما بیام . شمارو به خدا دعا کنید که نتایجم از همه بهتر شه . پرستو رو تنها نزارید . (آخه مگه چندتا پرستو دارین )

به زودی زود می آپیم فراموش نکنید .

قربون همتون پرستو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط پرستو | 

حرف های نگفته پرستو با مردی که هر جمعه یکی از پرهای پرستو افتاد اما او نیامد

هلال زمردین جمکران نگین انگشتری دلهای مصفای شیعیان است . هوای عطر تو نسیم روح بخش زائران جمکران است . سه شنبه ها وعده ی دیدار و جمعه ها تکیه گاه شاید این جمعه بیاید شاید . منجی سرزمین اهورایی که ساکنانش سالهاست  نگاه به در دوخته اند . لحظه هایی ساده که زمین قدمگاه مردی است از دیار آسمان . لحظه هایی ساده که در آن اسطوره ای ترین می شویم . اشک هایم روی صورت سر می خورد و پلکهایم را دیگر یارای باز ماندن نیست . زبانم بند آمده و انگار که این لبها سالهاست که بسته شده است . منتظر آن لحظه و ثانیه هایی که نگاهم به روی مهتابی مردی روشن شود که صبح های جمعه تمام کوچه را برای آمدنش آب و جارو می کنم و گلهای نرگس را فرش زمین و گلاب را عطر خوشبوی هوای کوچه و هر آن انتظارش را می کشم . آنقدر می ایستم و به خورشید و روشنای هوا نگاه می کنم که یک جمعه ی دیگر رفت اما تو نیامدی . شب را به زیر سقف آسمان می نشینم و به دنبال نشانی از تو آسمان را جستجو می کنم ولی هر گاه صدایت کردم فقط چونهاله ای روشن از مقابل نگاه خیره ام گذشتی و فقط خطی روشن از تو به جا ماند . رد این هاله را تا به کجا دنبال کنم تا شاید به کوی تو رسم .

آنقدر از تو گفتند و شنیدم که تمام ذهن و روحم تسخیر یاد تو شد و آنچنان تورا برایم توصیف کرده اند که همه ی وجودم از من به تو مشتاق تر برای دیدار . گفتند عاشقی دردی است شیرین و بی درمان ، حال که عاشقم و در قبله گاه عشق ترا ستایش می کنم دیگر دردی نمی بینم ، همه درمان است  . چنان درخت عشقت در وجودم ریشه دواند و بارور شد که به راستی باور کردم که دلم تمنای وصال مردی را دارد که ظهورش مرا به حضور می طلبد . در وهم و خیال چهره ات را به تصویر می کشم و نام زیبایت را بر قلبم مهر می کنم . با خودم می گویم تو که هستی ، پس کجایی؟ در کدامین قسمت از زمین خدا سکنی گزیده ای ؟ چرا رو از من برمیگیری ؟ تا به کی باید خورشید پشت ابر باشی و پرده بر سیمای تو باشد ؟تا به کی چشمانم را از دیدن آقایی محروم می کنی که سالها در فراقش خون باریده . تا به کی باید دست ها و صدا را به سوی خدا بلند کنم که خدایا گل نرگس رابرایم بفرست ، فرشته ای از آسمان و ساکن زمین . تا به کی در نیمه های شب بر سجاده ناله زنم اللهم عجل لولیک الفرج » تا به کی زیر لب با تو عهد بندم که اگر بیایی از برایت جان هدیه فرستم ؟منتظر آن روزم که پرده ها کشیده شود و ابرها کنار روند و خورشید من از پشت حصار بیرون آید . خورشیدی که اسوه و مجری عدالت برزمین است ، به یکسان به همگان می تابد و عدالتش چنان جهان گستر می شود که هر جا اسمی از عدل برده شد نام زیبای تو حاضر شود . به راستی که عدل و عدالت را از پدرت علی به ارث برده ای و در اجرایش علوی وار عمل می کنی . حضور داری اما ظهور نداری ، صفحه های دفترم پرشده بس که از تو نوشتم ، حنجره ام دیگر صدا ندارد بس که ترا خواندم ، چاه نامه لبریز شده بس که برایت حرفها نوشتم و نمیدانم خوانده ای یا نه . گوش چشمی هم از تو برایم کافی است تا فرمانروایی دارالحکومه ی دل را به دست گیری . این دل و جان سالهاست که به نام توست و با این دستها آنقدر ساعت شنی زمان را این سو آن سو کردم تا که شاید روزی از راه برسی . انتظار درد بزرگ و تلخی است ، تلخی که مثالش را در هیچ فراقی نچشیده ام . بیا و این تلخی را به شیرینی بدل کن و جهان بی قید و بند امروز را به مثال بهشت فردوس برین کن .

تنها دلیلی که در فراقت قلب از حرکت نمی ایستد و نبض همچنان می زند آن است که به این امیدم که در پس این فراق تلخ وصال شیرین توست . این چشمها خیلی وقت است که نگاه به سوی کعبه دوخته و این لبها خیلی وقت است که نام زیبای آقا و صاحب خود را زیر لب زمزمه می کند . در بیداری سعادت زیارت رویت را تدارم اما دست بردار نیستم و در عالم خواب به دنبال توفیق زیارتت می گردم . با یک نظر به روی تو دست از کف دادم و چنان خود را شیدا و شیفته ی تو یافتم که برایم هر یک روز انتظار برای تو به هزاران سال می گذرد . هر سه شنبه برای پیدا کردن نشانی از تو سوی جمکران می آیم و فقط ذکر سلام و ارادت به آقایم تحمل این کوه را برایم آسان تر می کند . هر غروب جمعه با شاخه های نرگس کنار درب خانه منتظر تک سوار مشرقی که از شرق بر می آید و سوار بر مرکبی که صدای گامهایش جهان را متوجه ظهور می کند و شمشیری از جنس عدالت که به ساکنان این گوی خاکی وعده ها می دهد و با مردمانی که ترا در این روزها تنها نخواهند گذاشت .. از خدایم که ترا برایم فرستاده و از عشق وانتظارم برای دیدارت از هر کسی آگاه تر است می خواهم که ظهورت را نزدیک کند و دست از دامانش برندارم تا بردعایم مهراستجابت زند تا بیشتر از این شرمنده ی دل و عقل نشوم   بس که به آنها وعده دادم شاید این جمعه بیاید شاید.  

 

                                                                                                پرستو

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:0  توسط پرستو | 

به نام خدایی که گفتمش تویی نگهبانش و بس...

گله دارم از دیروزی که دیر آمد و امروزی که زود آمد و فردایی که نخواهد آمد ، نه از تو که تنها دلیلی برای نفس کشیدن.

کاش وعده گاه دیدار دیروز نبود ، کاش گذر یک نگاه به روی مهتابی تو دیروز نبود ، کاش اسیر یک تبسم تو شدن دیروز نبود ، کاش گرفتن دست های گرمت زیر کرسی آسمان دیروز نبود ، کاش شنیدن آوای دلنشین تو وقتی که صدایم می کردی دیروز نبود ، ای کاش امروز دیروز نبود و دیروز امروز دیروزهای ما .

می بینی ، من تمام زندگی ام را در دیروزم جا گذاشته ام . زندگی سراسر خوشی ، سراسر حس بی نیازی ، بی نیازی از هوس ، بی نیازی از دیگران و بی نیازی از خودم . تو همه ی دیروز من بودی که در امروز خلاصه شدی و امروز همان دیروزی است که الان منتظرش هستی. آینده سبب خراب شدن تمام دیوارهای عالم به روی من است .آینده فردایی تاریک که برای من و تو رقم خورد . آینده ی دیروزی که جدایی من از تو در آن دیکته شده است و من در این فردا همه ی زندگی ام را به یکباره باختم . دیگر آسمان بالای سرم آبی نیست . دیگر خورشید از شرق بر نمی تابد و از غرب غروب نمی کند . دیگر باران پاییز لطافت دیروز را ندارد . دیگر صدای بلبل گرفته است ، محزون می نوازد . دیگر دلم دریایی نیست . دیگر لبخند میهمان لبانم نیست و سرخی معرف گونه هایم . دیگر این اشک است که مونس تمام لحظه های خالی من از توست ، و پر از لحظاتی که خاطره را برایم رقم زد و آنرا به یاد ماندنی کرد . خاطراتی از جنس یخ که هر روز کوچک ترو کمرنگ تر می شود اما هر چه بیشتر ذوب می شود نمناکی آبش فضای بیشتری را خیس می کند .

دیروز برایم ترا رقم زد ، امروز ترا از میان بهترین هایم قلم زد ، و فردا، فرداهای بی تو را به نمایش می گذارد . بلیت تماشا ارزان است  اما دلی به استواری کوه ها برای تحمل دردهایش می خواهد . لحظاتی است ویران کننده . اما تو هم بیا و قضا را تغییر ده که باشیم من و تو زیر یک سقف بلند ، دوش به دوش هم . از آن دیروزی که رفتی صورتم را با سیلی سرخ نگه داشتم / دلم را سر کار گذاشتم / عقلم را تعطیل کردم / نگاهم را دور نکردم . دستهایم را خواستم یک بار دیگر به تو بسپارم اما خوف از اینکه نپذیری مأیوسم می کرد . خواستم صدایم را به صبا بسپارم که شاید پیام آورم شود اما ترسیدم که گوشهایت را بگیری ، خواستم در گوش قاصدک نجواکنم ، گفتم شاید اجازه ندهی بر شانه هایت تکیه کند . پس گفتم بگذار تمام گله هایم از دیروز و امروز و فردا در صندوق اسرار دل پنهان بماند تا اگر نخواستند بشنوند در دل خاک جا گیرد.

 

                                                                    پرستو

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:18  توسط پرستو | 

خوشا به حالت دیوانه...

 این جمله گاهی اوقات اونقدر بلند میشه که وسعت و بزرگی اش را نمی توانی درک کنی . دیوانه و مجنونی که سالهای زندگی را می گذراند اما هرگز به این فکر نکرده که دیگران نسبت به او چه نظری دارند ؟ نگاه نکرده که چه کسی او را چه می خواند و چه کسانی او را نگاه می کنند و با دست نشان می دهند که ببین ، دیوانه است ، مجنونه ، خوشه . خوشی که اون داره شاید هیچ انسان دیگه ای نداشته باشه ، او هرگز برایش مهم نیست که دنیا با تمام بدی ها و خوبی هایش چطور می چرخد ، ستاره ها چه طور می درخشند ، خورشید چگونه می تابد ، مهتاب چه طور شبها را روشن می کند . باد چه طور می وزد ، اواصلا منتظراعتماد و دوستی ما نیست ، او حتی منتظر معجزه نیست . او فقط به دنبال این است که زندگی می کند و این پازل را بگذارد هرطور که می خواهد مرتب شود ، گاهی اوقات پازل مرتب است و گاهی اوقات چنان پیچیده می شود که سازنده ی پازل هم آن را نیمه کاره رها می کند و باد برایش  پیام آور می شود که باید به ستاره های آسمان بپیوندی و به جای یکی از آنها بدرخشی ، به توزیبایی مهتاب و تلأ لو و درخشش خورشید ، سبکبالی ابر و وسعت آسمان و سخاوت زمین و زلالی و روانی دریاچه را هدیه می دهم تا در دل شب بدرخشی تا باشد زمینی ای ترا ستاره ی خود بداند و برایت دست تکان دهد و تو با یک چشمک فریب دهنده ای او را به سمت خود بکشانی بدون اینکه او بداند ستاره ای دیوانه ایست پس اونی که زمینی است هم دیوانه است که عا شق یک دیوانه ی دیگر می شود . پس چرا چون دیوانه زندگی نکنیم وقتی همه چیزش یکی است ، ظاهر و باطنش ، قلب و زبانش و با تمام سادگی زندگی می کند و در آخر هم او بهتر از ماست . می گویند دیوانه است و مجنون ، آهای دیوانه خوشا به حالت که زندگی را ساده خلاصه کردی و روان گفتی : ساده زندگی کن تا ، تا پایگاه دیوانگی بروی اما در اوج جنون عاشق باشی و دنیا را با تمام زیبایی های فریبنده اش فقط محلی برای گذر بدانی .

پس چه اهمیتی دارد که دیوانه باشی یا ادای دیوانه ها را در آوری.

 

                                                                                                               پرستو

    

    حرف آخر پرستو از زبان دیگران:

 « تمام علوم در برابر خداوند ، دیوانگی می باشند .»

« خداوند عمدا چیزهای دیوانه را برای شرمنده کردن عاقلان انتخاب می کند.»    پائولو کوئلیو  

 

 

دوستای گلم اول سلام ، شرمنده نگاه مهربونتون که قدم رنجه می کنین به خونه ی خودتون می یایین.

ولی من نمی تونم جواب محبت هاتونو بدم . سعی میکنم حتما زود به زود بیام . جمعه ها وعده ی دیدار .

منتظرباشین با یه حرفای جدید از جنس پرهای پرستو. قربون مهربونیاتون.

 

                                                                                                   پرستو

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 19:24  توسط پرستو | 

تا چه اندازه علی را می شناسم؟

 از همان دوران کودکی بارها می شنیدم که بزرگان هنگام برخاستن از جایشان ، یا برای بلند کردن اجسام ، یا برای شروع کاری یک یا علی می گفتند و بر می خاستند.با خود اندیشیدم که علی کیست ؟ که همگان چنان عشقی  به او دارند که در هیچ کتابی نیامده .علی یعنی چه ؟و حال که فرصت را غنیمت می دانم می خواهم بنویسم از علی ، اینکه چه قدر علی را می شناسم ، منی که ادعای این را دارم که شیعه ی علی ام و ولایت او را در زمین بر دل گرفته ام . علی کیست ؟ علی چیست ؟ علی یعنی چه ؟ علی چه دارد که زمین و زمان خدا بدان می بالند ؟ علی چه دارد که صدای کوبنده ی درب  بهشت نوای یا علی را سر می دهد و درود و سلام بر او می فرستد  . علی را در کدام واژه معنا کنم ؟ کدام صفت را به علی نسبت دهم ؟ در کدام کتاب و نوشته به دنبال حقیقت علی باشم ؟ حتی درسودای خیال هم زبانی گویا به معنای علی نیست . علی در خیال و در وصف نمی گنجد . فقط می دانم علی یعنی بلند مرتبه ، ازکف به سقف رسیده ، از فرش به عرش رفته . باز می پرسم علی کیست ؟ علی مظهر حق و رشادت ، قسط و عدالت ، شجاعت و بشارت و در یک کلام علی مظهر عشق . کمتر کسی است که علی را نشناسد ؟ چه از عرب چه از عجم چه از ایرانی و غیر ایرانی ، چه مسلمان چه کافر همه مردی به نام علی را می شناسند . اما آیا تا به حال علی را معنا کرده ایم .  من می نویسم و تو بدان گوش کن تا شاید بتوانیم حقیقت علی را دریابیم .

علی همان است که از دوران کودکی چون مرواریدی در صدف وجود پیامبر (ص) پرورش یافت ووجودش  چنان آماده ی ضرب شد که خداوند زیباترین نقش را  برلوح وجود او تندیس کرد. لوحی که هنوز پابرجاست و چون نگینی در نظام آفرینش می درخشد. علی همان است که از رشادتش گفته اند که در خیبر را از جابرکنده است ؟ ما کدامین در را برکنیم ؟ از عدالتش گفته اند آهن گداخته به سوی برادر گرفت ما از کدام آهن گداخته بترسیم ؟ از تقوا و خلوص قلبش و از نیایش هایش گفته اند که بر دل چاه نجوا می کرد ما برکدامین چاه نجوا کنیم ؟ از فضل کرمش گفته اند که شبها غذا برای یتیمان می برده ، ما کدامین کیسه را بردوش کشیم و چه زیبا گفت شهریار تبریزی که:

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن              که نگین پادشاهی دهد از کرم گدارا

و از نشانش پرسیدم گفتند ذولفقار ، و حال ما با کدام ذولفقار با زمان بجنگیم . از ایثار علی شب هجرت پیامبر را به یاد آوردم و از همزبان او گلی چون زهرا را و از میوه های باغ او شکوفه هایی چون حسن ،حسین، زینب و ام کلثوم.. 

گفتم که نام علی در جنگ ها لرزه بر اندام دشمنان رسول خدا و اسلام می انداخت . مگر علی چه می کرد که اینگونه از زور و بازوی علی می هراسیدند.علی به یقین رسیده بود و بی پروا از اسلام و مسلمین دفاع می کرد. حال وظیفه ی ما در برابر اسلام و جامعه ی اسلامی چیست؟آیاباید اسلام را رها کرد و در برابر خطرات عظیم فقط دست برروی دست گذارد. ما چگونه پیرو راه به حق علی باشیم. در کرم و فضل و بخشش چگونه از او در س بگیریم ، مردی که در نماز انگشتر خویش را به نیازمندی بخشید تا شاید گره از کاری گشاید. داریم انسانهایی که در ثروت غلت می زنند اما دریغ از ذره ای انفاق و بخشش . آیا این است پیروی از علی . ما چه مسئولیتی در قبال امام و مولای خویش داریم ؟ وقتی علی فرزندانی را تربیت کرده که برای اسلام و مسلمین و قرآن جانبازی می کردند و اگر زینب و ام کلثومی پرورش داد که در صبر همتا ندارند ما چه کرده ایم ما چطور آینده ی فردای اسلام را رغم می زنیم آیا حسینها و زینب هایی تربیت کرده ایم تا فردای این مرزوبوم را بسازند. هرکجا نامی از علی برده شد فاطمه به دنبال آن است .آیا از علی و فاطمه درس زندگی آموخته ای ؟

علی همان است که در تقسیم بیت المال چنان دقیق و آگاه بود که حتی به اندازه ی دانه ی جوی از حق کسی نا حق نکرد و همه را به آنچه حق بود رسانید نه کمتر و نه بیشتر . علی آنکه به رهروانش آموخت که صبور باشند همانگونه که خود اورا در بیست و پنج سالی که خانه نشین بود از خلافت به حق محروم کرده بودند اما به خاطر مسلمین سکوت کرد.

آری من علی را اینگونه شناختم ، همراه و یار پیامبر ، عادل و دادگستر جوانمرد و رشید ، پدر دو امام ، همسر زهرای اطهر . علی را در جنگ جمل و نهروان و صفین شناختم . علی را مظلوم ترین مظلومان عالم شناختم . شنیدم که چه دردها و رنج ها کشیده و تحمل کرده ، زمانی که زهرا را بین درو دیوار قراردادند و نوگل نشکفته اش را از او گرفتند ، زمانی که فدک را از زهرا گرفتند و زمانی که پیکر پاک همسر را غسل می داد.علی همان است که وقتی فرقش در سجاده ی نماز شکافته شد ندای فزت رب الکعبه را سر داد و همان کس که در مورد قاتلش سفارش به لطافت و مراعات و عدل را می کند. واینکه علی همان است که درکنار غدیر دست حق ،دست اورا به امامت ورهبری بالا برد. و در آخر اینکه علی قرآن ناطق بود و مظهر عشق و سخا و عدالت و جوانمردی.

خداوندا تورا به آبروی علی سوگند می دهم که همه ی مارا یاری ده تا از رهروان حقیقی آن امام همام باشیم و علی را بشناسیم تا باشد که گوشه ی  چشمی به ما داشته باشد.

 

چه زنم چو نای هردم  ز نوای شوق او دم                 که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

 

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی                 به  پیام  آشنایی  بنوازد   آشنا  را

 

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت                متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را .

 

                                                                                              پرستو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط پرستو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برایت دلتنگی عصر پاییز را می فرستم مثل کلاغهای دم غروب
هیچ کجا نیستم فقط گاهی یکی از پرهایم می افتد

نوشته های پیشین
هفته اوّل فروردین 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
پیوندها
از جنس تنهایی- شمیم
کشکول ادب
کد های آهنگ (سجاد )
مه دود
سرزمین بهترینها (محمد اکبری)
انتهای دوست داشتن (محدثه جون)
دو عاشق دیوانه (محمد امین )
حرف تموم دوری ها (مهتاب عزیز)
سال های بلند من بی تو (ستاره عزیز)
میمیرم برات (حسین )
آموزش تخصصی گریم (سوزی جون)
خبری - ورزشی با آقا محمود
کاریکاتورهای خوشگل (امیر حسین)
اصلا عشق رو میشناسی (اشکان)
مسافر شب (نگار)
پيغام ماهي ها (مرمر جون)
روياي خيس(هنگامه جون)
سكوت
سكانس برتر (بهار خواهر گلم)
طنز نويس(سروش)
تا شقايق هست زندگي بايد كرد (مژي)
پسر کوهستان
سروش سیویل
تب عشق(حسین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM